بابا نیامد...
بابا آن شب به خانه نیامد...
بابا حتی با دستهای خسته و دل شکسته نیامد...
بابا حتی سر به زیر و شرم زده نیامد...
بابا امسال دیگر سر سفره هفت سین ما نیست...
سفره ای که هیچ وقت پهن نشد ...چون سین هایش جور نشد...
بابا امسال دیگر نیست تا زیر لب دعا کند...
بابا مُرد ...بابا مَرد مُرد!
از این به بعد مادر پدر هم هست...
مادر خسته است...
مادر غمگین است ...
صاحبخانه مان به مادر گفته است :"اگر کمی با من راه بیایی ...
میتوانی تا هر وقت که میخواهی با بچه هایت اینجا بمانی..."
مادر شرمگین است...
مادر دارد رخت و لباس هایمان را جمع میکند...
بقچه ی مادر پر است از غصه و حیا...
مادر میگوید:
"باید از اینجا برویم...
باید برویم جایی که آدم ها آدم باشند...
در شادی و غم ها ... با هم باشند..."
بابا نیامد...
مادر...تو ...نرو!
سال نو ، تلخ و شیرین ،مبارک!
در سال آتی ،پاک باشیم و آبی!
خوشبختی هایمان یادمان باشد...هرچند اندک...سال نو مبارک!
(قرار نیست برگردم!)
حرف آخر:
تمام آنچه از زندگی آموخته ام در یک کلمه خلاصه میشود:"می گذرد!"
تنها هنگامی دچار و رنج و اندوه میشویم که ارتباط خود را با خدا فراموش کنیم.